آخر دنیا
نویسنده: جنی ارپنبک
مترجم: محمد همتی(1358)
ناشر: بیدگل
سال نشر: 1405
تعداد صفحه: 385
«آخر دنیا» (Aller Tage Abend) رمان جنی ارپنبک، نویسندهٔ آلمانی، در ظاهر زندگی یک زن را در طول قرن بیستم دنبال میکند، اما خیلی زود روشن میشود که با زندگینامهای معمولی روبهرو نیستیم. رمان در سال ۲۰۱۲ منتشر شد و ساختمانش بر یک پرسش ساده و هولناک استوار است: اگر در لحظهای که زندگی میتوانست تمام شود، اتفاقی کوچک طور دیگری رخ میداد، آن انسان چه زندگی دیگری میتوانست داشته باشد؟ ارپنبک این پرسش را از سطح بازی ذهنی «چه میشد اگر» فراتر میبرد و از آن برای سنجیدن رابطهٔ فرد با تاریخ استفاده میکند؛ تاریخی که از اروپای مرکزی آغاز میشود و از جنگ، مهاجرت، یهودستیزی، استالینیسم، آلمان شرقی و فروپاشی نظمهای سیاسی قرن بیستم عبور میکند. رمان از پنج بخش اصلی تشکیل شده که میان آنها میانپردههایی قرار گرفته است. در هر مرحله، زندگی شخصیت مرکزی میتواند به پایان برسد؛ سپس میانپرده احتمال دیگری را وارد میکند، جزئی کوچک تغییر مییابد و زندگی از مسیری متفاوت ادامه پیدا میکند. بنابراین با مجموعهای از جهانهای موازی به معنای ادبیات علمیتخیلی روبهرو نیستیم. ارپنبک میخواهد نشان دهد چیزی که بعدها «سرنوشت» مینامیم، هنگام وقوع از انبوه تصادفها، تصمیمهای بسیار کوچک، مناسبات خانوادگی و نیروهای عظیم تاریخی ساخته شده است. فرم رمان همین اندیشه را اجرا میکند: روایت به جای توضیح مفهوم امکان، آن را پیش چشم خواننده میسازد. شخصیت اصلی در آغاز کودکی است در گالیسیا در نخستین سالهای قرن بیستم. مسیرهای ممکن زندگی او بعدها به وین، مسکو و برلین میرسند و به این ترتیب یک زندگی خصوصی بر نقشهٔ پرتلاطم تاریخ اروپا حرکت میکند. اما ارپنبک تاریخ را صرفا به پسزمینه تبدیل نمیکند. سیاست و تاریخ مدام وارد جزئیترین قسمتهای زندگی میشوند: انتخاب همسر، امکان مهاجرت، تعلق خانوادگی، زبان، حرفه، ترس و حتی زندهماندن. فرد آزاد است، اما آزادی او همیشه درون مجموعهای از شرایطی عمل میکند که خودش انتخاب نکرده است. زبان ارپنبک نیز با این معماری هماهنگ است. زاویههای دید تغییر میکنند، زمان گاه کش میآید و گاه با سرعت میگذرد، اشیا و عبارتها در بخشهای مختلف بازمیگردند و معنای تازهای پیدا میکنند. حافظه در این رمان چیزی ثابت نیست؛ با هر امکان تازه، گذشته نیز شکل دیگری پیدا میکند. همین ویژگی «آخر دنیا» را به ادامهای پیچیدهتر از دغدغهای تبدیل میکند که ارپنبک پیشتر در «دیدار» (Heimsuchung) دنبال کرده بود: اینکه تاریخ چگونه نه در کتابهای تاریخ، بلکه در خانهها، بدنها، اشیا و خاطرات باقی میماند. مهمترین موفقیت رمان این است که ساختار آزمایشی آن هرگز صرفا نمایش تکنیک ادبی باقی نمیماند. تکرار مرگ و بازگشایی زندگی بهتدریج حساسیت خواننده را نسبت به شکنندگی امر عادی افزایش میدهد. در مقابل، همین معماری گاه فاصلهای عاطفی ایجاد میکند؛ شخصیت مرکزی در بعضی بخشها بیشتر محل عبور تاریخ و امکانهای مختلف آن است تا شخصیتی با آن انسجام روانشناختی که از رمان واقعگرای کلاسیک انتظار داریم. این ضعف لزوما خطای اثر نیست، اما بهایی است که ارپنبک برای وسعت تاریخی و فرم تجربی خود میپردازد. عنوان آلمانی کتاب نیز از یک تعبیر ضربالمثلی میآید که تقریبا میتوان آن را چنین فهمید: هنوز پایان همهٔ روزها نرسیده است. رمان همین جمله را به آزمونی فلسفی تبدیل میکند. اگر هر پایان میتوانست اندکی دیرتر اتفاق بیفتد، آنچه ما «یک زندگی» مینامیم دقیقا کدام زندگی است: آنچه رخ داده، یا همهٔ آنچه با اندکی تفاوت میتوانست رخ دهد؟